| درد دلهای بیک محمد (۴ـب)
بادرود
تلالو و شعاع آفتاب کم کم داشت از روی شهر بسطام دامن میکشید و سیاهی شب با سیاهی بیرق های حسینی در آغوش هم میرفتند که به قصد عتبه بوسی پیر خرقان ، عارف ربانی ، شیخ ابوالحسن خرقانی به راه افتادیم . تا خرقان نزدیک بیست کیلومتر راه بود . شب پر ستاره ای ما را همراهی میکرد و چشمک ستاره ها بود که چشمان ما را به سوئی میکشانید . سکوت دشت و کوهستان با حال و هوای پر ابهت پیر بسطام عجین شده و ما را در خود فرو برده بود.اتومبیل در سیاهی شب ،سرنشینان خود را به سوی آینده میبرد.به سوی خرقان پر نور و سرور.
در همین احوال بودیم که آقا فری نا خود آگاه گفت : اینجا مثل فیلم تایتانیک است، که یکباره داخل ماشین از صدای شلیک خنده آذر و حاجی منفجر شدو هر چه رشته بودیم پنبه شد و انگار نه انگار که در سفر زیارتی و روحانی هستیم . مهندس فری هم که تازه متوجه شده بود که چی گفته .از خنده بیهوش شد و وقتی سرحالآمد گفت : منظورم اینه که دریای بایزید خیلی پر طوفانه.
ساعت 5 وقت اذان بود ، حدود ساعت 6 به درگاه شیخ ابوالحسن بوسه ارادت زدیم ، جز ما دو زائر دیگر هم آنجا حضور داشتند؛ یکی خانواده ای با دو فرزند ودیگری دل سوخته ای تنها.
عطر مشک آبیز و دل انگیزصحن ،رایحه بهشت عشق را به زائران هدیه میداد .
ابوالحسن در هزاره قبل میزیست و بایزید تقریبآ قرن و اندی پیش از او و در طی این قرون روح بلند این دو عارف نامدار ایرانی الهام بخش دلهای رهروان طریقت و جانهای طالبان حقیقت بوده است . طالب مراد ندیده ای که پیر طالب او بود.!!!!!!!!!!
هر یک به زاویه و کنجی در فکر و ذکر و مناجات نشستیم .آقا فری هم کبوتر حرم شده بود هر لحظه بر گوشه ای مقام داشت ،جسمش در جائی بود و جانش در جائی دیگر از این سو به ان سو می گشت گفتمش :هر دانه اینجا دام توست .!!!!!!!!!!!!
فری : آره داشتم نوشته های روی دیوار مرقد شیخ ابوالحسن را میخواندم . خصوصآ آن جمله که فرموده اند :
هر آنکه درین سرای در آید،
نانش دهید و آبش دهید،
و از مرامش مپرسید.
چه آنکس که نزد خالق هستی به جانی ارزد
نزد شیخ ابوالحسن به لقمه نانی نیرزد!!!!؟؟؟
فکر کنم این کلام شیخ همان دانه ای است که سرگشتگان وادی طلب را به کمند مهر خود گرفتارمیکند.
حاجی:ما که چایمان رو خوردیم و نفسی تازه کردیم اگر اجازه دهید ماجرای این سفر را برای بیک ممد زودتر به پایان ببرم تا شامش نسوزد.
بیک ممد :من جانم سوختی ،شام را چه کار ؟حاجی بقیه را بگو، هنوز شام آماده نشدی ،مواندس فری هم گرسنه نشدی.
حاجی:برنامه داشتیم شب رادرخرقان بمانیم،هماهنگی قبلی با آقای قاسمی متصدی بقعه و بارگاه حضرت شیخ هم شده بود، اما چه قصه که تدبیربا تقدیر موافق نگردید و زائر سعادتمندی قبل از ورودمان به خرقان ، بساط خلوت خود و همراهان را در تنها اطاق موجود در جوار مزار گسترده بود و ما در عجب از اینکهتمام بضاعت مان در مهمانداری خصوصآ آنهم در بعضی بقاع متبرکه همین است و بس !!!!!!
حضورمان در خرقان اندکی بیش از 2 ساعت بطول انجامید،دو ساعتی که هم یک لحظه و هم یک عمر بود،همجواری و اعتکاف در چنین مکانهائی اگر با شوق طلب و ذوق نیاز و خلوت دل همراه شود کاری میکند کارستان.
با اجازه از حضرت ابوالحسن بارگاهش رابدرود گفته و به سمت کوهمیان حرکت کردیم.در گردنه خوش ییلاق به بوران بی سابقه ای برخوردیم که امکان حرکت هر اتومبیلی چه کوچک چه بزرگ را سلب کرده بود . به مکافات و با سلام و صلوات از آن عبور کردیم و الان جناب بیک محمد با گرسنگی تمام در خدمت شماهستیم.
بیک ممد : هی هی چه مسافرتی بودی ، خیلی دلم می خواست من و گلیجه هم بودی . آخه اهل سنت خیلی بایزید و شیخ ابوالحسن را دوست داری و همیشه به زیارت میری . الان که شب از نیمه گذشته ، برای خود دعا میکنی که به زیارتشان بروم. حاجی رها که شام را خورد خسته بود جلوی تلویزون لم داد تا پیلم ببیند. مواندس فری رفت حمام و غیاث و آذر هم بقل شومینه نشستند و سیقار کشیدند . من خیلی خسته بودی ، خواستم بخوابی ، دیدم آذر آقا آرام آرام مشغول شعر خواندن است. خوشم آمد ، کمی گوش دادی و بعد بی سر و صدا برای خوابیدن از اتاق خارج شدی. شعر آذر این بود.
کیست این پنهان مرا در جان و تن کز زبان من همی گوید سخن
این که گوید از لب من راز کیست بنگرید این صاحب آواز کیست
درمن این سان خودنمائی میکند ادعای آشنایی میکند
کیست این گویا و شنوا در تنم باورم یارب نیاید کین منم
متصل تر با همه دوری به من از نگه با چشم و ازلب باسخن
خوش پریشان بامنش گفتارهاست در پریشان گوییش اسرارهاست .!!!!
بدرود
نوشته شده توسط یحیی بارچیان در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ساعت 6:40 | لینک ثابت |
|